خرید بک لینک
در زندگی از چیزهای زیادی میترسیدم ونگران بودم تا اینکه آنها را تجربه کردم وحالا ترسی از آنها ندارم: از تنهایی میترسیدم، تااینکه یاد گرفتم خود را دوست بدارم. از شکست میترسیدم تا اینکه یاد گرفتم تلاش نکردن یعنی شکست. از نفرت مردم میترسیدم تا اینکه یاد گرفتم بهرحال هر کسی نظری دارد. از درد میترسیدم تااینکه یاد گرفتم درد کشیدن برای رشد روح لازمست. از حقیقت میترسیدم تا اینکه یاد گرفتم زشتی در دروغ است. از سرنوشت میترسیدم تا اینکه یاد گرفتم من توان تغییر آن را دارم. از آینده میترسیدم تااینکه یاد گرفتم میتوان آینده بهتری ساخت. از گذشته میترسیدم تا اینکه فهمیدم گذشته دیگر توان آسیب رساندن به من را ندارد. و بالاخره از تغییر میترسیدم تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین پروانه ها هم باید قبل از پرواز کرم باشند و تغییر آنها را زیبا میکند...

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:17

دهه هفتاد اردوی دانشجویان تربیت معلم بجنورد بهار74 حادثه درجاده روستایی دویدوخ عباس جان جوانیت راببین مابقی راهم بشناس بجنورد بالای کوه باباموسی کجایید ای دوستان فقط بخاطر آقای فرزامی دیگردوستان نیزعزیزدلند ولی حسن جان کجایی زو روستای قولانلو عید72 به همراه آقای مقدسی

برچسب: باچندعکس, نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:17

 دهه   فجر   94      مبارکباد

شرکت درراهپیمایی

 

22بهمن

 

 

تکلیف ملی است

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:17

   

برچسب: تصاویری,قولانلو, نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:17

دل نامه ای برای مادر مهربانم آن بانوی پرهیزگار کرد زبان اهل قلجق این متن تقدیم به قلب پاک و بی آلایش مادرم و همه ی مادران عفیفه و پاک دامن روزگار با نزدیک شدن روز مادر می خواهم از مادرم بنویسم آن فرشته خوبیها و پاکی ها که در زندگی خود جز رنج و زحمت چیزی ندیده است و سهم او از روزگار کار، تلاش ، کوشش خستگی ناپذیر و تربیت فرزندان بوده است. اگرچه می دانم او هیچوقت این جملات مرا نخواهد دید و نخواهد خواند و البته مادر سواد خواندن و نوشتن ندارد اما دانش مهر و عاطفه ی او در هیچ مدرک و کاغذی نمی گنجد چرا که او دنیای خوبی ها و سرشار از احساسات پاک و مادرانه است. وقتی در خلوت تنهایی خود به آن سال ها و خاطرات خود فرو می روم و در هرآنچه از دیده هایم و شنیده هایم در آن اعماق ذهن خودم جستجو می کنم می بینم مادری که اکنون پیر و فرتوت شده است روزگاری بانویی جوان و سرزنده بود. روزگاری شیر زنی بود که در میدان زندگی با تمام عشق مادرانه اش کار می کرد و کار. فرشته ای که مرا در دامان خود پرورش داد اکنون از درد های روزگار می نالد و می رنجد، به جای فرزندان ،بیماری ها سراغش را گرفته اند! و چروک دست های طلایی و چهره ی منورش روز به روز بیشتر و بیشتر می شود. هر چه با خود سال های زندگیم را مرور می کنم ندیدم که مادر مهربان من حلقه ای، انگشتری و یا دستبند طلایی به دست کرده باشد، او از این جور زینت های ظاهر

برچسب: نویسنده: نیما محمدپور تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:17

صفحه بندی